باران مروارید
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کـــلاغان قیـل و قـال پرســت چگونه شــرح دهم لحظه لحـــظه ی خود را برای ایــــن هـــمـــه نابـاور خیـــال پرسـت به شب نشـــینی خرچـــــنگ هــای مـردابی چگونه رقص کند مــــاهی زلال پرســـــــت رسیــــده ها چه غریــــب و نــچیده می افتند به پای هرزه عـــــلف های باغ کال پرســت هنوز هم زنـــده ام و زنده بودنـم خاری ست به تنـــــگ چشمی نامــــردم زوال پرســــت شاعرشو نمی دونم فقط می دونم حبیب می خونه که همین دوست داشتن زیباست نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت زندگی – این تاجر طماع ناخن خشک پیر- مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت در تمام سال های رفته بر ما روزگار شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها گل فروش ای کاش با آن ها مرا هم می فروخت اقلیت – فاضل نظری آب حیات را می یابم خود تشنه و آب مرا می نوشد حال آن که من می نوشم. پیامبر-جبران خلیل جبران تــا ذره ای ز درد خـودم را نشـــان دهــــم بگــذار در جـــدا شــدن از یـار جـان دهــم همچــون نســیم مــی گـذرد تـا بـه رفــتنش چون بوته زار دســـت برایش تکـان دهــم دل برده از من آن که ز من دل بریده است دیگــر در این قـمــــار نبایــد زیــان دهـــم یعقــوب صبـر داشـت و دوری کشیده بـود چـون نیـســتم صـبور چــــرا امتـحان دهـم یوســـف فروختن به زر ناب هم خطاسـت نـفــرین اگـر تـو را بـه تـمـام جـهـان دهـم گریه های امپراطور_ فاضل نظری امتحان فیزیولوژی قبلی، در یک قدمی ملاقات بود و فردا در یک قدمیِ فنا ! غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن اگه دیدی منو بشناس نمی گم این که یادم کن! (با حس خودش بخون تا به احساسش برسی!!!) که لیوان من چیزی جز یک نیمه ی خالی نیست... بگذار آن چه از دست رفتنی است، از دست برود. انگار که نه انگار... زمانی نه چندان دور نه چندان نزدیک این جمله برایم زیبا بود اما این زمان ... هیچ چیز را سخت تر از زندگی کردن نمی یابم! مرا بازگردان دل بازده، آغاز مکـــن قصـــه ی نـــو بگشاد هزار دل ز هــر حلقه ی زلف گفتـــا کـه دلـت بجـــوی، بردار، برو! توبه بر لب، سبحه بر کف، دل پر از شوق گناه معصـیـت را خـنــده مــی آیــد ز استـــغفار مــا زین خلـق پرشکایــت گـریـان شــدم ملــول آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست اگر در صحنه ی زندگی به ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد، آهنگ زندگی را آن چنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشته است...! شب سرديست و من افسرده هر انسانی به واقع دو انسان است: یکی آن که در تاریکی بیدار است و دیگری آن که در روشنی همچنان خواب! جبران خلیل جبران · و اگر نشنوی به تو خواهم شنواند حماسه ی سماجت عاشقت را زیر پنجره ی مشبک تاریک بلند که در غریو قلبش زمزمه می کند: "- شوکران عشق تو که در جام قلب خود نوشیده ام خواهدم کُشت، و آتش این همه حرف در گلویم که برای برافروختن ستارگان هزار عشق فزون است در ناشنوایی گوش تو خفه ام خواهد کرد!" احمد شاملوـ از هوا و آینه ها تردیدی بر جای بنمانده است مگر قاطعیت وجود تو کز سرانجام خویش به تردیدم می افکند که تو آن جرعه ی آبی که غلامان به کبوتران می نوشانند از آن پیشتر که خنجر به گلوگاهشان نهند! از هوا و آینه ها ـ احمد شاملو شکسپیر: خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! · رابینز: ... به راستی چه چیزی سد راه عشق می شود و جلوی آن را می گیرد؟ بوسکالیا: گمان می کنم بیش از هر چیز ترس و بزدلی، زیرا عشق قدرت فراوانی می خواهد. سرآغاز عشق ـ آنتونی رابینز (علی) بلکه به عنوان نمونه ی یک انسان کامل می خواهد نشان بدهد وقتی که اصلی را حق می دانیم و هنگامی که فضیلتی را فضیلت می دانیم، هرگز به خاطر هیچ مصلحتی نباید پلیدی و ضعف و خیانت را تحمل کنیم ولو به قیمت سرنوشت "پرومته." "پرومته" ربّ النوع بسیار مشهوری است در دنیا. ابتدا یونانیان ساختند، بعد به روم و سپس به تمام دنیا رفت. پرومته خدایی از خدایان یونانی است و سرشار از همه چیز: زیبایی، قدرت، خوبی، محبوبیت، در عالم خدایان زندگی می کند، از همه چیز برخوردار است و به هیچ کسی و هیچ کاری نیاز ندارد. اما دست به عملی می زند که مظهر فداکاری و شورانگیزی است و آن این که علیه خودش،علیه مقامش، و علیه همه ی همکارانش، خدایان دیگر و علیه دنیایی که در آن جا خوشبخت و سیر و پر و سیراب زندگی می کرده، قیام می کند به خاطر انسان، انسانی که در روی زمین تاریک و سرد زندگی می کند و رنج می برد و نیاز به آتش و روشنایی دارد اما نیست. پرومته آتش را از سرزمین خدایان می رباید و پنهانی به انسان می دهد. انسان با آتش گرم می شود و زندگی اش روشنایی می گیرد و شب بر روز اضافه می شود و ... و چه خدمتی بزرگتر از هدیه ی آتش به انسانی که در ظلمت و یخ زدگی زندگی می کند؟ خدایان در خشم می شوند .(سرنوشتی که مسلّماً خود پرومته پیش بینی می کرده) اسیرش می کنند و در میان بلندی های ظلمانی و خلوت و بیکس قفقاز به زنجیر می کشند و بعد کرکسی وحشتناک را که منقاری بزرگ و تیز و چوبین دارد، مأمور می کنند تا منقارش را در جگر او فرو کند و جگرش را ذره ذره، تکه تکه کند و بخورد و بعد از آن که جگر پرومته خورده شد و پرومته این رنج شدید دائم را تحمل کرد، کرکس پرواز کوچکی می کند و در این فاصله جگر مجدداً روییده می شود و باز کرکس مشغول خوردن جگر وی می شود. از همان روز که پرومته آتش را علی رغم اراده ی خدایان( که خودش هم جزء آنان بود) به انسان هدیه می کند و چنین فداکاری بزرگی انجام می دهد در کوه های قفقاز تنها با کرکسی همنشین است و در زنجیر، و دائماً کرکس جگر او را تکه تکه می خورد و جگر دوباره می روید. و این سرنوشت پرومته است... ورنه با تو ماجراها داشتیم هبوط در کویر- علی شریعتی زندگی. علی شریعتی دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم ؟ *انسان هرچه را که پیوسته (نه گاه گاه ) بر آن تمرکز کند به دست می آورد. *انسان باید یاد بگیرد به همان راحتی که به چنگ می آورد ، رها کند وگرنه دستش را پر خواهد یافت و ذهنش را خالی. *نهایت عشق زمانی است که آن را به دیگران ابراز کنید. *برای دوست داشتن کسی باید کاری را که او می خواهد انجام دهیم نه کاری را که خودمان می خواهیم... * عشقتان را در عمل به عزیزان خود نشان دهید زیرا عشق نه یک احساس بلکه یک عمل است. * ... در دنیا بدترین گناه این است که انسان با همان نادانی و جهلی که صبح ها از خواب برمی خیزد شب ها به رختخواب برود. * هر چیزی را که بتوانی رویایش را ببینی می توانی در دنیای واقعی بیافرینی. * تمام چیزهای شگفت زندگی نظیر چهره ی زیبای فرزندانمان همیشه در برابر چشمان ماست اما ما نیم نگاهی به آن ها نمی کنیم . حتی به چهره ی کسی که دوستش داریم نگاه نمی کنیم و این یکی از ماجراهای غم انگیز زندگی است. سرآغاز عشق _ آنتونی رابینز * از عشق سرشار مي شوم و آن را نثار دنيا مي كنم . نحوه ي رفتار ديگران با من شيوه ي آنان است ، نحوه اي كه من رفتار مي كنم ، منحصر به من است. * اگر با كساني سروكار داري كه روح شان با روح تو هم راستا نيست، عشق نثارشان كن و از كنارشان بگذر. * اگر اكنون از زندگي ات رنج مي بري، مطمئنم اين وضعيت ناشي از برخي تعلقات است كه فلان چيز بايد فلان طور باشد. * فردي كه در آينه به تو مي نگرد آن كسي است كه هر روز بايد پاسخگوي او باشي. * من فقط در برابر خودم پاسخگو هستم نه كس ديگر. * مي تواني گوشه اي بنشيني و غصه ي اشتباهي را كه مرتكب شده اي بخوري و آن قدر عذاب وجدان بكشي تا مرگت فرا رسد، اما ذره اي از آن عذاب وجدان نمي تواند گذشته را تغيير دهد. * به من چه كه ديگران درباره ي من چه فكر مي كنند. * يكي از بالاترين مدارجي كه مي توان به آن رسيد، بي نيازي از تعريف و تمجيد ديگران است. * در سراسر زندگي بيهوده ترين احساس ها احساس گناه داشتن براي اتفاقي كه افتاده و نگراني از آن چيزي است كه ممكن است اتفاق بيفتد. * ارزش خودت را با چگونگي عملكردت در زندگي برآورد نكن. تو آنچه انجام مي دهي نيستي . اگر اين طور باشد ، پس وقتي كاري نمي كني ... وجود نداري. * تو هميشه تنهايي اما فقط زماني تنها مي ماني كه فردي را كه با او تنها هستي ، دوست نداشته باشي. آرامش درون _ وين داير _ ترجمه مژگان انصاري راد می گن که جشن عشقه شبای پرستاره ولنتاین مبارک!
راه دوريست و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
ميكنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كنم پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
واي اين شب چقدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم
قطره اي كو كه به دريا ريزم
صخره اي كو كه به دام آويزم
مثل اينست كه شب غمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
واي اين شب چقدر تاريك است
اندكي صبر سحر نزديك است
![]()
| Design By : Night Skin |


